وبلاگ مطالعاتی سیده سارا سیدی فرد

وب ‌نوشته‌های یک دختر کوچولوی نـــــــــ♥ـــــــاز

سیب زمینی کمی تکان خورد. خاک غلغلکش آمد. ریز خندید. سیب زمینی پرسید:«اون بیرون چه خبره؟ چی می‌بینی؟ صدای چی میاد؟ کسی اون بالا هست؟...» 

خاک بلند خندید و جواب داد:«یکی یکی بپرس جونم! این همه سوال؟»
 سیب زمینی آهی کشید و گفت:«خب دوست دارم بدونم، دلم می‌خواد ببینم، اما همش این زیرم»
دیگر چیزی نگفت. خاک دلش برای سیب زمینی سوخت. کمی فکر کرد و گفت:«الان برات می‌گم اون بالا چه خبره »
سیب زمینی سفت‌تر شد و گفت:«اخ جون ممنون خاک مهربون»
خاک شروع کرد:«این بالا یه عالمه بوته‌ی سیب زمینی هست مثل خودت، اوووممم یکم اون طرف‌تر چندتا درخت بزرگ می‌بینم، چندتا درخت پر از گردو»
سیب زمینی پرسید:«گردو؟ گردو دیگه چیه؟ چه شکلیه؟»
خاک کمی جا به جا شد و گفت:«گردو یه میوه‌ی خوشمزه‌ست، از تو یکم گردتره اما رنگش سبزه مثل بوته‌ی قشنگت»
سیب زمینی گرد شد؛ خندید و گفت:«دیگه چی میبینی؟»
خاک به اطراف نگاه کرد.
رو به سیب زمینی کرد و گفت:«چندتا گنجشک روی درخت توت همسایه نشستن و آواز می‌خونن»
سیب زمینی کمی فکر کرد و گفت:«گنجشک چیه؟»
خاک دانه‌های ریزش را تکان داد و گفت:«یه جور پرنده‌ست! پرنده‌ها می‌تونن توی آسمون پرواز کنن»
سیب زمینی با چشمان گرد پرسید:«آسمون؟ آسمون دیگه چیه؟»
خاک پوفی کرد و جواب داد:«آسمون اون بالاست، خیلی بالا، همونجایی که ابرا هستن»
سیب زمینی آرام پرسید:«ابر؟ ابر دیگه چیه؟»
خاک لب‌های خاکی‌اش را جمع کرد و گفت:«همون که ازش بارون می‌باره! مثل پنبه سفیده»
سیب زمینی ساکت شد. خاک نرم شد و پرسید:«چرا ساکت شدی؟»
سیب زمینی با لب و لوچه‌ی آویزان جواب داد:«پنبه چیه؟ بارون چه شکلیه؟»
خاک سفت شد. به سیب زمینی نگاه کرد. کمی فکر کرد. یک دفعه گفت:«فهمیدم اصلا من کمی کنار می‌رم تا خودت ببینی چی به چیه!»
سیب زمینی بزرگ شد. خندید و گفت:« جانمی جان!»
خاک آرام از روی سیب زمینی کنار رفت. سیب زمینی نفس محکمی کشید. همه جا را خوب دید. آسمان آبی بود. خورشید نور طلایی‌اش را روی مزرعه می‌پاشید. گنجشک‌ها روی درخت توت نشسته بودند و گردوها لبخند می‌زدند و به سیب زمینی نگاه می‌گردند. 

یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۰ | 18:39 | سیده سارا سیدی فرد