وبلاگ مطالعاتی سیده سارا سیدی فرد

وب ‌نوشته‌های یک دختر کوچولوی نـــــــــ♥ـــــــاز

جاده های پیچ پیچی🛤

🚂قطاری مسافرهایش را سوار کرد و راه افتاد. 

🌲توی راه می خوند:
🌲هو هو هو... چی چی
🌲هو هو هو...  چی چی
🌲این جا خیلی پیچ پیچی
🌲آن جا خیلی پیچ پیچی

🚂همان طور که می خواند یک هو ایستاد و حرکت نکرد. مسافر ها پیاده شدند و دورش جمع شدند. آقای دکتری که بین مسافرها بود گفت: بروید کنار ببینیم چی شده؟

🚂آقای دکتر دنبال قلب قطار گشت تا او را معاینه کند، اما هر چه گشت قلب قطار را پیدا نکرد. دامپزشکی که میان مسافران بود گفت: یک دامپزشک  می داند قلب قطار کجاست.اما او هم هرچه گشت فلب قطار را پیدا نکرد

🚂 مکانیکی که آن جا بود گفت: فقط یک مکانیک می داند قلب قطار کجاست. 

🚂همه پرسیدند: قلب قطار کجاست؟ 
مکانیک گفت: قطارها قلب ندارند فکر کنم موتورش خراب شده.

🚂موتور قطار را معاینه کرد و گفت: چیزیش نیست فقط غش کرده.

🚂کم کم قطار به هوش آمد و گفت: وای چه قر جاده پیچ پیچی و میچ میچی بود. سرم گیج رفت.

🚂این طوری شد که مسافرها سوار قطار بعدی شدند . از جاده های پیچ پیچی و مار پیچی گذشتند و به شهرستان رسیدند. قطارر قبلی هم بازنشسته شد. رفت توی پارک کودکان ایستاد و منتظر شد بچه ها بیایند سوارش بشوند و باهاش عکس یادگاری بگیرند و بخوانند:

🌲هوهو... چی چی      
🌲هو هو... چی چی
🌲این جا خیلی پیچ پیچی 
🌲آن چا خیلی پیچ پیچی
🌲هو هو ... چی چی چی  
🌲هو هو... چی چی
🚂🚂🚂🚂🚂🚂

برچسب‌ها : داستان های کودکان
شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۰ | 13:5 | سیده سارا سیدی فرد